مامان و بابا و فسقلی مون
مامان و بابا و فسقلی مون
علی کوچولو



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:00 AM | شنبه 24 آبان 1393 توسط نگار

علی و حضورش در بیمارستان (2/6/93)

اون اولا همش بهت زده بود؟؟؟

 

 

چقدر کوچولو بود و من نمیدونستم هااااااااازبان

نمیدونم داره تو خواب با کی دعوا میکنه این قیافه رو گرفته؟؟؟

ولی عاشق طاق باز خوابیدناشمخندونکبوس

اینجا از خواب بیدار شده ولی انگار سیر نشده از خوابخواب

و اینجاست که با این لبخند ملیحش دلم ضعف میره و میخواد بهم التماس کنه که میخواد دوباره بخوابهقه قهه

فرشته ای مثل مامانشو دیده و داره وارسیش میکنه که خودشه یا نه؟!بوسبغل

بیشترین عکسای علی و ثیت شون وقتی گرفته شده که خواب بودخندونک

 

عااااااغااااااا بزارین بخوابم من خواب آلود

داره تعجب میکنه از ادا و اطوارای ما بزرگتراخنده

قربونش بشم اینجا دیگه موهای کرکی شو داره میریزه و کچل شده و عمو هم هی ازش عکس میگیرهخندونک

دیگه تسلیم عمو شده و هی ژست میگیره که ازش عکس بگیرهچشمک

این مامان خانوومشم هر کاری میکنه میخواد ازم خاطره داشته باشهخندونک

رقتم حموم دست از سرم برنمیداره داااااغمگین

اومده آشپزخونه که مامانش تنها نباشهآرام

رفتیم مشهد نشسته و منتظر کارای رسپشن انجام شه 28/1/94

اونجا بودیم که به برکت وجود علی چشمک باروون میبارید و اینم ابتکار پدرجون علیزیبا

خونه عزیز مامان جونمه میخوام بهم بزنم کسی حرفی داره عایاااااا؟؟؟؟عینک

منو بابام عشقولانه تو کندوانبوسمحبت

چارپنجولی راه میروییییییمبغل

رفتم وان و حال میکنمعینکزبان

چی هرجا میرفتم قربون صدقم میرفتنچشمک

همراهای سفرمونم که دیگه هیچ فقط منو سوژه کردن منم دور ازچشمشون همه جا رو ماستی کردمعینکخندونک

داریم میریم مهمونی خجالت

و بازم علی و خواب توی کالسکه ...

خداییش هروقت میرم بیرون و کالسکه سواری میخوابم ...

آی حال میده آی حال میده که نگوخوابچشمک

کی بود؟؟؟ چی بود؟؟؟ با من بود؟!

قربون ناز خوابیدنت بشه مامانمحبتمحبتمحبتبوس

رفتیم خونه عمو و از خودم پذیرایی میکنم داااااجشن

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 6:14 PM | جمعه 9 مرداد 1394 توسط نگار

با رفتن من به ایستگاه پرستاری و معرفی خودم بهیارها به کمکم اومدن و اتاقمو بهم نشون دادن . من خیلی خیلی درد داشتمو الان که اون روز رو تجسم میکنم خیلی هم زیاد غیر قابل تحمل نبود ولی خوب یه جورایی هم طاقتم تمام شده بود.بعد از چندین بار معاینه و با اومدن دکترم تصمیم بر این شد که برم اتاق عمل و سزارین بشم چون ظاهرا مشکلی وجود داشت ... منو سوار ویلچر کردن و رفتیم طبقه بالا ، من هیچ تصوری از اتاق عمل نداشتم و اصلا هیچی هم توی اون لحظه نمیدیدم. دوتا خانووووم منو سوار بر تخت عمل کردن و دکتر بیهوشی وارد عمل شد ولی من نمیدونستم چکار میکنن. تا اینکه دکترم با لباس مخصوص اومد بالای سرم. مکالمه ای کوتاه بین من و ایشون رد و بدل شد. من خیلی ترس داشتم و بهشون اینو که گفتم لبخند زدند و گفتن که چرا؟؟؟ گفت که اسم پسرتو چی میزاری؟ گفتم علی گفت به به پس مامان علی خواهی بود. دیگه اونقدری درد داشتم که گفتم توروخدا دیگه نمیخوام درد بکشم در همین حین بود که دکتر بیهوشی گفت دکتر آمدس و دکتر تیغ خواست و من یه نظر به ساعت کردم که 13:42 رو نشون میداد. ساعت حدودای 5 بود که احساس کردم منو برداشتن و انداختن روی تخت و صدای اطرافیان رو میشنیدم دایی خودم و مامان و خواهرام و داداش حسن و خانوومش و مادرزنش بودن و مهسا که تا شنیدم هنوز بچه رو نیاوردند نمیخواستم چشمامو باز کنم و سوال پیچ شم . یکم که سرم خلوت شد و شنیدم رفتن چشامو باز کردم . در اون لحظه ها احساس میکردم کل بدنم کرخ شده و سوزن سوزن میشد بخصوص ماهیچه های صورتم . کم کم مالش میدادم تا بتونم چشامو باز کنم .من که بیدارنمیشدم امین خیلی نگران بود و اصلا به علی توجهی نمیکرد که باید اول نگار بیدار شه بعد. هیچی دیگه منم که بیدار شدم و علی هم بغلم رو تخت بود و تا دیدمش شروع کردم به چک کردن انگشتای دست و پاش . خووووب چکار کنم میترسیدم که کم یا زیاد باشه .خخخ اون شب رو موندیم بیمارستان بهمراهی خاله و من هی سعیم این بود که علی یکم سیر بشه ولی همش جیغ میکشید.( الهی فداش بشم الان که اون لحظاتو مرور میکنم دلم تنگ میشه) فردا بعد تز ظهر مرخص شدیم و رفتیم خونه و عزیز مامان و خاله و امیرطاها بودن . من فقط کارم این بود که صورت معصوم علی رو نگاه کنم. آخه باورم نمیشد که کنارمه . خدایا شکر بخاطر این نعمت ارزشمند. اصلا حاضر نبودم یه لحظه تنهاش بزارم و با اون حالم هرجا میبردنش خودمم میرفتم . اون شب اولین حضورش در منزلمون علی خیلی بی تابی میکرد و من خیلی نگران بودم و نمیدونستم چکار کنم و میترسیدم که نکنه براش مشکلی پیش اومده ، چون پوشکش خشک بود و همش به ذهنم فکرای شیطانی میومد که اعوذبالله من الشیطان الرجیم. خلاصه اونروز بردیمش دکتر و نتیجه این شد که من اصلا شیر ندارم که طفلک بخوره و دکتر جورابچی با کلی خنده و شوخی برای علی کوچولو شیر خشک نوشت اما گفت توصیه میکنم برید و یه نفر از آشنایان که بچه شیرخوار داره شیر بهش بده که اول عمری چیزای الکی و مصنوعی نخوره و خدا رو شکر که خاله سمیه بود و ایشون به علی شیر دادن و من هم به امیرطاها تا بلکه کانالهای شیری من باز بشن و امیر طاها تا چند وقت اسمشو کانال باز کن صدا میزدیم

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:17 AM | شنبه 24 آبان 1393 توسط نگار

خوب علی جونم و عزیزای خواننده و بازدید کننده های محترم اینو یادآور باشم که بارداری من از همون ابتدا تا انتهاش پرماجرا بود و موقع زایمان از همه شان پرماجرا تر...اما چون ادبیات و دست به قلمم زیاد خوب نیست شاید نتونم هیجان و ماجرا رو اونطور که باید بیان کنم چشمک  حالا بریم به روز 30 مرداد 93 وقتی از اداره برگشتم:

تو اون هفته آخر مرداد یکی از همکارای ستادیمون اومده بود و میگفت که دخترش زود به دنیا اومده و روز بعد روزی که دیگه از اداره مرخصی گرفته بوده تا خونه باشه و استراحت کنه دچار آبریزش شده و اورژانسی بچه اش بدنیا اومده بوده.بغد اینکه ایشون رفتن من به همکارام گفتم بخدا ببینید کی گفتم منم میترسم تا مرخصی بگیرم مستقیم برم زایمان کنم. از طرف دیگه امین هی در طول ماه های اخیر خیلی مراقبمون بود و یک روز صبح که رفتم تا ازش خداحافظی کنم بهم گفت که من بهت حسودیم میشه که تو علی رو با خودت هرجایی میبری و توی دلتهتعجب . قبل از اونم بخاطر مشکلاتی که داشتم ( کیشی اوریی اولمیه سن) دلش بحالم میسوخت و میگف کی تموم میشه این دوره ؟؟؟خودش میپرسید و خودشم جواب میداد و با من سر تاریخ زایمانم بحث میکردیمخطا ایشون میگفتن اگه پسر پسره منه کهحداکثر  تا 2 شهریور بدنیا میاد  و منم میگفتم  باباااااااااا دکتر 16 الی 18 ام رو گفته و اون سر حرفش بود و مرغش یک پا داشت. 

پنجشنبه که از اداره برگشتم بعد از کمی استراحت شروع کردم به ادامه کارای ناتمامم و جمعه هم همینطور. جمعه شب دیگه نشسته اونقدر خسته بودم که درست و درمون خوابم نمیبرد و بخاطر برآمدگی شکمم راحت نبودم . خیلی دلم میخواست دمر بخوابمشاکی اما نمیشد. نصفه شبی احساس کردم یه دردی در کمرم مثل برق اومدو رفت و احساسی بهم دست داد ولی چون نمیخواستم از رختخواب جدا شم از رفتن به دستشویی منصرف شدم.صبح ساعت رو که رو شش کوکیده بودم زنگ خورد و کشون کشون بیدار شدم و رفتم برای وضو گرفتن. یکهو یه تغییری دیدم که هم خیلی خوشحالم کرد و هم شکه شدم. امینو صدا کردم که باید بریم بیمارستان . توی کلاسای زایمان آسان که از خرداد ماه میرفتم گفته بودن که علایمی مثل لکه بینی و آبریزش رو نباید ساده از کنارشون بگذرید و باید هرچه زودتر برید بیمارستان . نمازو که خوندیم یک ربع فکر کنم به 7 بود که هرسه راهی شدیم سمت بیمارستان 29 بهمن. چون شنیده بودم که این بیمارستان خوبه و چندتا از دوستان و آشنایان که زایمان کرده بودن هم ابراز رضایت میکردن و مهمترین دلیل انتخاب اولم نزدیکیش به خونه مامان اینا بود. هر از گاهی در وجودم دردی احساس میکردم که نگرانم میکرد اما از ته دلم خیلی خوشحال بودم . رسیدیم به بخش اورژانس مامایی . اووووووه چقدر آدم بود . بابایی با کلی مکافات رفت و شماره گرفت و ما تا 9:30 منتظر بودیم . بالاخره نوبتم شدو رفتم معاینه شدم و نوارقلبی علی جونو گرفتن و آخر سر یه سونو گرافی نوشت و گفت هیچی نیست و برو جواب سونو رو بیار. من رفتم سونو گرافی ....اینکه میگن خدا هیچ کسو آواره بیمارستانا نکنه واقعا راس گفتن...بیمارستانا هم شدن عین این مدارس که معلما درس نمیدن عوضش هوار تومن پول میگیرن و بیرون تو آموزشگاها درس میدن. بالاخره بعد چند نفر فله ای رفتیم توی اتاق سونو گرافی . خانومی که دکتر بود مثلا داش با موبایلش ور میرفت و یا گوشیش زنگ میخورد. زمان انتخاب رشته کنکوریا بود فکر کنم برای پسرش داشت انتخاب رشته میکرد . حالا بماند که فرت و فرت از بخشا خانوما رو واسه سونوگرافی میاوردنو اونا نسبت به ما ارجحتر بودن. بالاخره من تونستم جواب سونو رو ساعت 11:30 تقریبا بگیرم . بردمش پیش همون مامایی که صبح معاینه ام کرد و ایشون در کمال خونسردی گفتن که هنوز حداقل 4 هفته مونده به وقتت برو وقتی 42 هفته شدی بیاتعجبتعجبتعجب و اصلا هم براشون مهم نبود که من دچار خونریزی و آبریزش شدمگریه

هیچی دیگه با یه عالمه خستگی و درموندگی اومدیم خونه مامی.

من دلم رضا نداد و با اداهایی که سرم اومد توی بیمارستان گفتم باید حتما برم دکتر خودم ( هفته پیش چهارشنبه ویزیت شده بودم) . عصر رفتیم پیشش و با شنیدن شرح حالم زود برام آزمایش و سونو رو اورژانسی نوشت و گفت منتظره تا براش نتایجو ببرم .بماند که خیابان شهناز اونقده ترافیک بود و جای پارک نداشت و من کلا 17 شهریور و شهنازو پیاده رفتم و برگشتم. ساعت 9 بود که ما برگشتیم مطب و دکتر گفت چیزی نیست اما چون خونریزی داری و آبریزش احتمال دکولمان یا جدا شدن جفت قوی هست و بهت نمیگم الان بری بیمارستان که خرجت زیاد میشه اما فردا صبح اول وقت حتما برو بستری شو تا حاملگیتو ختم کنم. هم خوشحال بودم از اینکه علی کوچولوم داره میاد و هم نگران که نکنه اتفاقی بیفته اما در عین حال خونسرد بودم . دکترم شنیده بودم و دیده بودم سر وضع حمل خاله سمیه که یکم پول دوسته و ترسیدم که شاید بخاطر پول میخواد سزارینم بکنه و منم که از همون اول تصمیم داشتم طبیعی زایمان کنم و البته همه چیزو سپرده بودم دست خدا . به خواهر دوستم نسرین زنگ زدم چون ایشونم متخصص زنان هستن و ایشونم گفته های دکترو تایید کرد و گفت تعلل نکنم و همین الان برم بیمارستان. واقعیتش یه ترسی تمام وجودمو گرفته بود . رفتیم خونه مامی و من هی این پا اون پا میکنم و مامان هم میگه نگران نباش چیزی نیست . میگم مامان من فلان جور درد دارم میگه اشکالی نداره دردای ماه آخرهتعجببدبومتفکر درد زایمان توی کمره . ( آخه درد من از کمرم نبود و فقط گاهی کمرم میپیچید و بیشتر قسمت پایین شکمم درد میکرد ). کمی شام خوردم و دراز کشیدم . در طول این مدت هم دردایی دارم که زیاد اذیتم نمیکنه . ولی چششمتون روز بد نبینه ساعت از یک نصف شب که گذشت من کاملا سنگینیه دردا رو حس میکردم و با هر دردی احساس دفع بهم دست میداد و میپریدم دستشویی ولی چیزی نبودسبزعصبانی. دیگه دردام دم صبحی نفس گیر بود و من هی داشتم تمرینای کلاس زایمان آسان رو اجرا میکردم اما اصلا افاقه نمی کرد و هر لحظه دردام شدید میشد. دیگه طوری بود که امین رو هم بیدار کردم و دیگه نمیتونستم بخوابم یا بنشینم و همون سر پا تو دهلیز ورودی حیاط خونه مامان اینا قدم رو میزدم  و امین میگفت بیا ببرمت بیمارستان کار دستمون میدیااااا اما من انکار میکردم که نههههه میتونم تا صبح تحمل کنم. صبح نمازو خوندیم و بازم سه تایی راهی شدیم سمت بیمارستان . خیر سرم چون هدفم زایمان طبیعی بود گفتم که بریم الزهرا. یک ربع به هفت بود که رسیدیم بیمارستان و بازم رفتم درمانگاه اورژانس زایمان. هیچ کس جوابگو نبود و همه خواب آلود و منتظر تعویض شیفت. فشارمو گرفتن و پروندم رو گرفتن و گفتن منتظر باشم تا دکتر بیاد. نگو دکنر اون تو بوده و من بیهوده داشتم درد میکشیدمکچل بالاخره منو صدا کردن و معاینه شدم ( خدایااااا عجب عذابی داشت) و گفتن که باید بستری شم. حالا بماند که تا اندی ساعت تشریفات بستری انجام شد اما از بستری شدن خبری نبود و منو توی اتاقی کوچک با 3 تخت گفتن منتظر باشم تا تختای بالا ( بخش زایمان) خالی شهمتنظر و منم چون دیشب خوب غذا نخورده بودم و صبح هم هیچ چیزی میلم نمیکشید داشتم ضعف میکردم و بابایی برام نوشیدنی انرژ زا گرفت ( طبق سفارشات قبلی) چند قولوب خوردم اما با هر دردی که به سراغم میومد حالم بهم میخورد وهرچی توی معده ام بودرو با استفراغ بیرون میریختم . نمیدونم شاید همه  مامانای منتظر یه همچین تجربه هایی رو کردن.سکوتساعت نزدیکای 9 بود که امین پشت در منتظر بود و هی میپرسید که پس کی میبرنت ؟؟؟ منم از پرستارا میپرسیدم و اونا هم جواب درست و درمون نمیدادن و تنها به اینکه بالا جا نیست اکتفا میکردن . امین که دید دردام زیاد رفت دنبال مربی کلاس زایمان آسان خانم نوری اما از هر کجای بیمارستان سراغشو میگرفته میگفتن یه همچین نیرویی نداریم فقط توی آزمایشگاه یه آقای نوری داریم. دیگه ما که دستمون از داشتن پارتی کوتاه شد و وضعیت من هر لحظه بدتر میشد دل امین طاقت تیاورد و گفت بریم همون بیمارستان شفا شاید اونجا زایمان طبیعی انجام بدن ندن هم مهم نیست همون سزارین میکنی. اسم سزارین که میومد تمام تن و بدنم به لرزه میفتاد. بالاخره امین که از بیمارستان شفا پیگیر شده بود و گفته بودن که بععععله طبیعی هم داریم. عاغا حالا اومدیم که پرونده پزشکیم رو که شامل تمام آزمایشات و سونوگرافیاست رو بگیریم که الاوبالله نمیدیم و باید صبر کنید و برید ترخیص شید. واخد ترخیص هم مرخص نمیکنه که باید تا ساعت 2 ظهر صبر کنید. یه عالمه یالوار یاخار که گفتن نهایتا11 باید صبر کنید قبل از اون ترخیص انجام نمیشه. در این حوالی خدا داداش جوادو رسوند و با کلی بحث بالاخره پرونده من ترخیص شد و به دستم داده شد.حالا داریم با سرعت میریم سمت بیمارستان شفا که یه پلیس بخاطر صحبت کردن با تلفن همراه ماشینو نگه داشت و به هیچ صراطی مستقیم نبود و ول نمیکرد که امین ماشینو روند و رفتیم. امین قبلا با دکتر و دکتر هم با بیمارستان هماهنگ کرده بود که یه نفر میاد برای بستری زایمان طبیعی. عاغا من رفتم و با چه احترامی برخورد کردن . کیت زایمان اینا کجا !!!کین زایمان الزهرا کجا !!!( اونجا یه دون گله گشاد رنگ و رو رفته انداختن بغلم که برو بپوش و منتظر باش . با اینکه چندشم میشد بپوشمش اما از اونجایی که خیلی درد داشتم و میخواستم هر چه زودتر ببرنم بالا پوشیدم) همه چیز یکبار مصرف و توی بسته بندی و همشونم توی یه کیف دستی . بهم گفتن خانوم شما برید بالا تا تشریفات بستریتون انجام شه.

رفتم ایستگاه پرستاری و خودمو معرفی کردم ....



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:56 PM | جمعه 28 شهريور 1393 توسط نگار



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:54 PM | جمعه 28 شهريور 1393 توسط نگار

سلام تاج سرم ، عمر مامان ، قند و نبات مامانمحبت

امروز 26 شهریور و 24 روزگی حضورت در محفل خونوادگیمونه و هر روز که میگذره من عاشق تر میشم خجالتو بابات حساس ترچشمک

این هفته مهمون مادر جون و پدر جون هستیم ( مامان و بابای باباییت)

اینجا اتفاق خاصی تا حالا تیفتاده فقط اینکه دیروز بردمت حموم خندونک حیف کسی نیست بیاد و موقع حموم کردنت ازت عکس بگیره و لحظه هات رو موندگار کنهخطا وووووو دیروز بالاخره انتظار همه به سر اومدو حلقه ختنه ات افتاد و همه ما خوشحال شدیم .آخه میدونی هفته پیش روز شنبه بردیمت برای سنت ختنه که دکتر گفت تا 7 روز میفته حلقش اما روز 7ام شدو خیال نداشت این حلقه هه تو رو ول کنه منم نگران بودم که دچار عفونت بشی که همون روز شنبه این هفته (22ام) که میخواستیم بیایم مرند بردیمت پیش دکتر که گفت مسئله ای نیست و میفته.تازه اومدنی با عمو امید اومدیم و ایشونم برای پاگشاییت یه ماشین پارچه ای یدک کش بهت کادو داد...اینم عکسش

هفته پیش ( 15 ام تا 21 ام شهریور) ما تا روز جمعه خونه عزیز( مامان من) بودیم و من عصری یه سر رفتم مراسم عروسی دوستم زپی ( زینب یا همون زیبای آرشآرام) و بابا به اتفاق دایی اکبر اینا و عزیز و البته شما اومدین دنبالم و رفتیم خونه خودمون . سه شنبه این هفته 18 ام بالاخره چشمان خونواده مادر من که عزیز شما باشه به جمال زینب خاتون ( دختر دختر خاله من سولماز و پسر داییم صمد و نوه خان دایی ) بعد 12 سال انتظار روشن شد.

روز شنبه 15 ام هم عصری بهمراه عزیز و خاله سمیه رفتیم مطب دکترو ختنه شما انجام شد... من و بابات دل تو دلمون نبود . خدا بحق فاطمه زهرا از خاله سمیه ات راضی باشه واقعا خیلی حق به گردنمون داره ( میگم تا بدونی) اگه نبود من شخصا اعتراف میکنم که غش میکردم . بابات تا رفتیم خونه خاله اینا گفت کن طاقت ندارم و میرم خونه تا حال علی به خودش برگرده. تو گریه میکردی و من دلم ریش میشد و این سمیه خاله بود که هم منو و هم تورو آروم میکرد.تا اینکه با کمک کیسه آبگرم تو آروم گرفتی بعد از اونم در اثر آرام بخش (استامینوفن) هرکاری میکردیم تو بیدار نمیشدی تا شیر بخوری و باااااااز منو بابایی و نگرانی...هیچی دیگه ... خاله سمیه هم هی منو دعوا میکرد که آروم بگیرم تا شیرم (که اومدن اونم ماجرایی داره ) کم نشه.

هفته دوم شهریور (8 تا 14) چهارشنبه این هفته 10 امین روز تولدت بود اما اگه ساعت تولدتو در نظر بگیریم دیروز س شنبه بعد از ساعت 2 ظهر ما وارد روز دم تولدت شدیم و بهاطر همین عزیز همون دیروز تو رو حموم کرد تا فرداش بتونیم زودتر از خونه بزنیم بیرون.چهارشنبه با کمک خاله سمیه که از روز اول باهامون بود خونه رو جمع و جور کردیم و با ماجراهایی که سر ماشین سوار شدن سرمون اومد عازم خونه عزیز شدیم.طفلک خالت هی اسباب رو از ینور به اونور میکشید.ماشین روشن نمیشد آژانس خبر کردیم تا اومدم دزد گیرو بزنم دیدم دلیل روشن نشدن ماشین اختلال در برق ماشینه که مسببش همون دزدگیر بودقه قهه

هفته اول شهریور (1تا 7) پر ماجراترین هفته

من سه روز هم عقب برمیگردم و از روز 29 ام مرداد شروع میکنم.

29 ام که باشه چهارشنبه منو بابایی با کمک عزیزجون که چند روزی بود بخاطر وضعیت من و نزدیک بودن تولد تو اومده بود خونمون اتاق نازتو چیدیم و متاسفتنه ورود قری الوقوعت نذاشت از اتاقت عکس بگبرم!!! ما دیر نجنبیده بودیمااااا فقط نمیدونستیم و دیر برای خرید تخت و کمدت اقدام کرده بودیمغمگین و سه شنبه برای نصبش اومدنگیج

قرار شد پنج شنبه 30 مرداد آخرین روز کاری من تو اداره باشه . آخه طبق گفته های دکتر دو هفته هنوز وقت داشتم تا روز زایمانم و با خودم محاسبات فنی انجام دادم که تا روز تولدت که میشد بین روزای 16 تا 18 شهریور تمام نیازمندیهای خودم و خون و خودت رو محیا میکنیم. دیگه همه صداشون در اومده بود که پس کی مرخصی میگیری حتی طوری بود که دیگه همکارام میگفتن توی اداره زایمان میکنمخندونک خوب چکار کنم 9 ماه مرخصی رو که تصویب شده رو اداره ما قبول نمیکنه و همون 6 ماه من تو مرخصی باید باشم و منم نمیخاستم کله زمستون تورو تنهات بزارم و برم سر  کارزیبا

بقیه اشو بعنوان خاطره زایمان دنبال کن

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 5:43 PM | چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط نگار

امروز پانزدهمین روز حضور علی کوچولو در جمع خونوادگیمونهمحبت

و من در ماههای اخیر بخاطر تنبلی بگم سوالیا مشکلاتی که داشتم نتونستم اینجا رو آپدیت کنمغمگین

الانم نمیدونم از کجا شروع کنم ؟؟؟

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:44 AM | دوشنبه 17 شهريور 1393 توسط نگار


خدایا به اندازه تمام وجود هر سه مون ازت ممنونمبغل میدونم این تشکر زبونی شاید تورو راضی کنه اما من ته دلم راضی نمیشه و نمیدونم چکار کنم...اما بازم مچچچچچکرررک خدااااااااااااااااااااااااابوس

لبخند پسرم رو با دنیا عوض نمیکنم. خدایا متشکرم

خدایاااا با نگاه به علی کوچولوم و آرامشی که تو دلم میکاره پی به بزرگیت میبرم و من و باباش چقدر سپاسگزارتیم که بهمون لیاقت داشتن یه همچین فرشته ای رو دادی...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:24 AM | شنبه 15 شهريور 1393 توسط نگار

هورا

بالاخره جنسیت عشقمون معلوم شد قلبقلبقلب

فسقلی مون پسرهلبخند قند و عسله قلب عشق منه قلب...

دوشنبه که رفتیم سونو گرافی ( 11 فروردین ) ، آقای دکتر اول خبر سلامتی تو داد و من و بابا از نگرانی در اومدیماوه خدارو هزاران هزار مرتبه شکرلبخند

یه چیزی در گوشی میگم ...بابات اونقده نگران بوووووووووود هی از دکتر سوال میپرسید که دگتر جون دستاش دوتاس، پاهاش چی؟؟؟ واااااااااای منم غش غش میخندیدمخنده

نگوووووو خودم وقتی پاچه پاتو دیدم دلم ضعف رفت....اونقده گوچولو بوووووود اندازه رون گنجیشک شایدم کوچمولوتر عشقمچشمک

در نهایت آقا دکتر جنسیتت رو بهمون نشون داد...

بعد از اینکه اومدیم بیرون و منتظر جواب بلافاصله خاله بزرگت زنگ زد...حالا بماند که همه خونواده مامانی از وقتی خبرت رو شنیدن همگی منتظر بودن تا بزرگ شی و جنسیتت مشخص شه و سر همین موضوع باهم دیگه چه شرط بندیایی که نکردنخنده

دیگه خلاصه جونم برات بگه که از روز شنبه همین هفته همه منتظر بودن که برم سونو گرافی و به همشون خبر بدم ...داییهات ، خاله هات، دوستای مامان ، دوستای بابا ، همکارای مامان ...

داییهات که دوتاشون پیتزا باختن ، اون یکی داییت کباب مهابادی ، همکارای مامان جگر و خلاصه افتادیم و بخور بخور و قراره که بریم و اونایی که شرط رو باختن دیتشو ادا کننخنده

لوپ مطلب از دستم رفت تا صحبت از شرطا و شادی و خنده های واپسین اونا شداسترس

آره مامانی ، همه وجودمقلب به همه اس ام اس زدم و تو وایبر نوشتم و زنگا پشت هم رو سرم میریخت..

به مادر جون و عزیز هم خبر دادم و هردو خوشحال شدن بخصوص عزیزت ( مامان مامانی) مادر جونتم خوشال شدااا اما بیشتر میخواست اولین نوه اش دختر باشه...

توی راه برگشت به خونه منو بابایی خیلی خوشحال بودیم و از تو و از حرکاتت و از شکل و شمایلت که تو مانیتور سونوگرافی دیده بودیم حرف میزدیم و از اسمای محتملی که میتونیم برات انتخاب کنیم صحبت کردیم . و شب رو هم رفتیم خونه دایی اکبرت اینا و شام اونجا بودیملبخند

اینم نتیجش...البته اینجا جنسیت رو با حرف M مشخص کرده و ما  خودمونم  که دیدیم شازده کوچولومونوچشمک

عکساشو نمیزارم اینجا چون خودمم سر در نیاوردممتفکر

تازه ضربان قلب نازنینت هم داره کم کم کم میشه و از 153 تای قبلی اومده شده 146 تاقلب

امیدوارم همیشه دلت شاد و روحت پاک باشه و همونطوری هم بمونهماچ

خخیللللللللللللللللللللییییییییییییییییی دوستت داریم ماچ



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:17 AM | پنجشنبه 8 خرداد 1393 توسط نگار



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خیصوصیه




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:49 AM | پنجشنبه 8 خرداد 1393 توسط نگار

عشق مامان و بابا ، نفسم ، همه زندگیم

الان که توی هفته 19 هستیم ، من هر چی میخورمم تو تکون نمیهوری که دلمو ببری و این منو نگران میکنه گریه

قبل از هفته 16 روزی چندین و چند بار حست میکردم اما الان که میدونم بزرگ شدی چرا تکون نمیخوری عسلم؟؟؟

شبا رو نمیتونم خوب بخوابم ..میدونی که مامان از خیلی وقت پیشا عادت داره که به پشت بخوابه و سمت راستش اما الان که بزرگ شدی میگن باید به سمت چپم بخوابمناراحت

دست بابای مهربونت درد نکنه که با من عین شاهزاده ها رفتار میکنه و موقع خواب همه بالشای بزرگ و کوچیک رو دور و برم میچینه خنده تا راحت بخوابم ولی چون من عادت ندارم صبا کمرم میگیرهناراحت که بازم خدا بابایی رو هم برا من و هم برای گل پسرم نگه داره که ماشاژم میده تا نرم شه...

استرس چند روز پیش نصف شب بیدار شدم و دیدم دمر شدم و رو شکم خوابیدم خیلی ترسیدم و تو هم که تکون نمیخوری و من نگرانتر میشماسترسحالا بماند که هر روز کابوسایی میبینم که حتی نمیتونم تصورشونم توی عالم بیداری بکنم...

ولی دیروز صیح کاملا با احساس تپش قلبت از خواب بیدار شدم و دیدم بازم بد خوابیدمکلافه عجب مامانیم من ...مگه نه؟! که تندی بلند شدمو شیر با خرما خوردم ، داشتم سکته میکردم که بابایی قربونش برم آرومم کردقلب

حالا از این حرفا که خیلی ناراحتم میکنه که بگذریم ، دیروز پنجشنبه عمو امیدت اومده بود خونمون که امروز بره امتحان استخدامی پالایشگاه ...امید برامون نون خرمایی کرمانشاه آورده که خیلی خوشمزن ...فکر نکنی هاااا بخاطر من آورده نععع خیرم واسه شما آورده که من بخورم و تو جون بگیریچشمکنیشخند

تو هم عوض این کادوش و برای تشکر از عموت دعا کن که توی این آزمون قبول شه و زندگیش سر و سامون بگیره خیال باطل

فسقلی اینم بگم که منو بابایی هنوز توی انتخاب اسم برات موندیم ...اما یه پیشنهادی دادم به بابایی که فعلا قبول کردهلبخند اما من وقتی میخوام صدات کنم با توجه به حرفای خاله محمد میخونمتقلب

نمیدونم وقتی بابا هر روز صب که بیدار میشیم و تو رو میبوسه و سلام میکنه رو متوجه میشی یا نه؟؟؟ یا صدای قرآن و شعر و موسیقی هایی رو که برات میزارم و یا وقتی باهم داریم کاری رو انجام میدیم و من باهات حرف میزنم رو متوجه میشی؟؟؟

اینو همیشه بیاد داشته باش که فسقلی من و بابا تمام وجودمونه و روح و قلبمونهماچقلب

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:48 PM | جمعه 29 فروردين 1393 توسط نگار
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ